به آنها نمیرسیدند. ریکی گفت: «قشنگه. اما باید دنبال چی بگردم؟» او دستور داد: «دنبال چیزی بگردید که آنجا نیست.» نگاه کرد، و ستارهها دیگر چشمک نمیزدند، اما این چیز خارقالعادهای نبود. آنها تمام آسمان را پر حرز کرده بودند، بدون کوچکترین فضایی تعویذ که در آن ذرهای نور کوچک یافت نشود. اما این هم چیز قابل توجهی نبود. سپس درخشش مبهم و خاکستری رنگی در جایی، نامحدود، ظاهر شد. ناپدید طلسم شد. سپس متوجه شد. او فریاد زد: «شفق قطبی وجود ندارد!» «همینه.» بردمن گفت. «همیشه اینجا شفق نسخ خطی قطبی ابطال کردن جادو بوده. اما دیگه نه. شاید ما مسئول باشیم.
کاش عاقلانه فکر میکردم که برای مدتی همه چیز رو به انرژی مخزنی برگردونم. میتونیم بفهمیم. اما از پسش برنمیآییم.» ریکی اعتراف کرد: دعا «وقتی برای اولین بار فرود آمدیم، به آن نگاه کردم. دعانویس باورنکردنی بود. اما هوا وحشتناک سرد بود، بدون سرپناه. و این اتفاق هر شب تکرار میشد، بنابراین با خودم گفتم فردا و دوباره فردا نگاه میکنم. بنابراین طوری شد که اصلاً نگاه نکردم.» بردمن جفت روحی چشمانش را پیشینه تاریخی به همان سوسوی خاکستری ضعیف دوخته بود. و وقتی آدم متوجه میشد، حیرتزده میشد رمل که دیگر خبری از بازی شبانهی سابق رنگهای شبحوار نیست. او گفت:
«شفق جادو سیاه قطبی در بالاترین حد هوا، هشتاد و متون کهن هفتاد و نود مایل بالاتر از سطح زمین، اتفاق احضار میافتد، زمانی توسل که خدا میداند چه ذراتی از خورشید ساطع میشوند و توسط میدان مغناطیسی سیاره جذب میشوند. شفق قطبی پدیدهای از یونهاست. ما یونوسفر را در فاصلهای بسیار پایینتر از جایی که عمل میکند، تحت تأثیر قرار میدهیم، اما من در این فکر هستم که آیا میتوانیم جلوی آن را بگیریم یا نه.» ریکی با تعجب گفت: «ما؟» «ما انسانها؟» او کافر با لحنی غمگین دعانویس گفت: «ما یونهای بارهای نماز خواندن آنها را که نور خورشید در طول
دعانویس روانسر فرشته روز ایجاد میکند، استخراج میکنیم. ما تمام کلیسا توان خود را به کار میگیریم. نمیدانم شیطان آیا انرژی شفق قطبی را هم از بین بردهایم یا نه.» شماره ملا ریکی ساکت بود. بردمن همچنان خیره نگاه دعاگر میکرد طلسم و جستجو میکرد. اما سرش را تکان داد. او با صدایی بیتفاوت و محتاطانه گفت: «ممکن است اینطور باشد. در مقایسه با مقداری که شیطانی تولید شد، ما انرژی زیادی دریافت نکردیم. اما یونیزاسیون یک مقدس اثر فرابنفش است. گازهای جوی به راحتی یونیزه نمیشوند. از این گذشته، اگر ثابت خورشیدی خیلی کم کاهش یابد، ممکن است به معنای افت
فوقالعادهای در بخش فرابنفش طیف باشد - و مقدس این همان چیزی است که یونهای اکسیژن و دعانویس بروات نیتروژن و هیدروژن فرشتگان و شیاطین غیره را میسازد. افت یون میتواند به راحتی پنجاه برابر بیشتر از فرشتگان افت ثابت خورشیدی باشد. و ما از همان مقدار کمی که باقی مانده است، انرژی دریافت میکنیم.» ریکی کاملاً بیحرکت ایستاده بود. سرما وحشتناک بود. اگر باد میوزید، لحظهای هم نمیتوانست تحمل شود. اما هوا بیحرکت بود. با این جادوگر حال، سرمای آن چنان شدید بود که سوراخهای بینی درد میگرفت و درون سینه دین احساس سرما میکرد. طلسم حتی از میان لباسهای
سرد، احساسی شبیه به یخ زدن وجود داشت. بردمن گفت: «کمکم دارم به این شک میکنم که احمقم. یا شاید خوشبینم. شاید هر دو یکی باشند. میتوانستم حدس بزنم که برقی که میتوانیم بگیریم سریعتر از افزایش نیازمان به برق کاهش مییابد. اگر شفق قطبی را از نورش خالی کرده باشیم، داریم ته بشکه را میتراشیم. و این بشکه کمعمقتر از آن چیزی است که میشود دعانویس راور حدس زد.» دوباره سکوت حکمفرما شد. ریکی با لحنی گرفته و ساکت ایستاده بود. بردمن با ناراحتی فکر کرد، وقتی بفهمد این دعانویس قروه یعنی چه ، دیگر آنقدرها هم مرا تحسین نخواهد کرد.
برادرش من را بزرگ کرده است. اما من احمق بودم که دنبال بهانهای برای امیدواری میگشتم. او متوجه خواهد شد. ریکی گفت: «فکر کنم منظورت اینه که ما نمیتونیم توی معدن گرما رو برای زندگی ذخیره کنیم.» بردمن موافقت کرد: «ما نمیتوانیم. نه زیاد، نه برای مدت طولانی. نه آنقدر که مهم باشد.» «پس ما به اندازهای که کن انتظار دارد زنده نخواهیم ماند؟» بردمن گفت: «نه حاجت گرفتن به این زودی. او امیدوار است که بتوانیم چیزهایی پیدا کنیم که در لانی جادو سیاه ۲ مفید باشند. اما خیلی قبل از عبادت کردن اینکه حتی روح شبکههای جدیدشان هم بیفایده شوند، طلسم نویس
برقی را که میتوانیم از شبکهمان بگیریم از دست خواهیم داد. باید خیلی مشرکان زودتر شروع به استفاده از برق ذخیرهمان کنیم. برق ذخیرهمان همزاد تمام خواهد شد - و ما طلسم را هم با آن - قبل از اینکه واقعاً برای گرمای حیاتی
به آنها نمیرسیدند. ریکی گفت: «قشنگه. اما باید دنبال چی بگردم؟» او دستور داد: «دنبال چیزی بگردید که آنجا نیست.» نگاه کرد، و ستارهها دیگر چشمک نمیزدند، اما این چیز خارقالعادهای نبود. آنها تمام آسمان را پر حرز کرده بودند، بدون کوچکترین فضایی تعویذ که در آن ذرهای نور کوچک یافت نشود. اما این هم چیز قابل توجهی نبود. سپس درخشش مبهم و خاکستری رنگی در جایی، نامحدود، ظاهر شد. ناپدید طلسم شد. سپس متوجه شد. او فریاد زد: «شفق قطبی وجود ندارد!» «همینه.» بردمن گفت. «همیشه اینجا شفق نسخ خطی قطبی ابطال کردن جادو بوده. اما دیگه نه. شاید ما مسئول باشیم.
کاش عاقلانه فکر میکردم که برای مدتی همه چیز رو به انرژی مخزنی برگردونم. میتونیم بفهمیم. اما از پسش برنمیآییم.» ریکی اعتراف کرد: دعا «وقتی برای اولین بار فرود آمدیم، به آن نگاه کردم. دعانویس باورنکردنی بود. اما هوا وحشتناک سرد بود، بدون سرپناه. و این اتفاق هر شب تکرار میشد، بنابراین با خودم گفتم فردا و دوباره فردا نگاه میکنم. بنابراین طوری شد که اصلاً نگاه نکردم.» بردمن جفت روحی چشمانش را پیشینه تاریخی به همان سوسوی خاکستری ضعیف دوخته بود. و وقتی آدم متوجه میشد، حیرتزده میشد رمل که دیگر خبری از بازی شبانهی سابق رنگهای شبحوار نیست. او گفت:
«شفق جادو سیاه قطبی در بالاترین حد هوا، هشتاد و متون کهن هفتاد و نود مایل بالاتر از سطح زمین، اتفاق احضار میافتد، زمانی توسل که خدا میداند چه ذراتی از خورشید ساطع میشوند و توسط میدان مغناطیسی سیاره جذب میشوند. شفق قطبی پدیدهای از یونهاست. ما یونوسفر را در فاصلهای بسیار پایینتر از جایی که عمل میکند، تحت تأثیر قرار میدهیم، اما من در این فکر هستم که آیا میتوانیم جلوی آن را بگیریم یا نه.» ریکی با تعجب گفت: «ما؟» «ما انسانها؟» او کافر با لحنی غمگین دعانویس گفت: «ما یونهای بارهای نماز خواندن آنها را که نور خورشید در طول
دعانویس روانسر فرشته روز ایجاد میکند، استخراج میکنیم. ما تمام کلیسا توان خود را به کار میگیریم. نمیدانم شیطان آیا انرژی شفق قطبی را هم از بین بردهایم یا نه.» شماره ملا ریکی ساکت بود. بردمن همچنان خیره نگاه دعاگر میکرد طلسم و جستجو میکرد. اما سرش را تکان داد. او با صدایی بیتفاوت و محتاطانه گفت: «ممکن است اینطور باشد. در مقایسه با مقداری که شیطانی تولید شد، ما انرژی زیادی دریافت نکردیم. اما یونیزاسیون یک مقدس اثر فرابنفش است. گازهای جوی به راحتی یونیزه نمیشوند. از این گذشته، اگر ثابت خورشیدی خیلی کم کاهش یابد، ممکن است به معنای افت
فوقالعادهای در بخش فرابنفش طیف باشد - و مقدس این همان چیزی است که یونهای اکسیژن و دعانویس بروات نیتروژن و هیدروژن فرشتگان و شیاطین غیره را میسازد. افت یون میتواند به راحتی پنجاه برابر بیشتر از فرشتگان افت ثابت خورشیدی باشد. و ما از همان مقدار کمی که باقی مانده است، انرژی دریافت میکنیم.» ریکی کاملاً بیحرکت ایستاده بود. سرما وحشتناک بود. اگر باد میوزید، لحظهای هم نمیتوانست تحمل شود. اما هوا بیحرکت بود. با این جادوگر حال، سرمای آن چنان شدید بود که سوراخهای بینی درد میگرفت و درون سینه دین احساس سرما میکرد. طلسم حتی از میان لباسهای
سرد، احساسی شبیه به یخ زدن وجود داشت. بردمن گفت: «کمکم دارم به این شک میکنم که احمقم. یا شاید خوشبینم. شاید هر دو یکی باشند. میتوانستم حدس بزنم که برقی که میتوانیم بگیریم سریعتر از افزایش نیازمان به برق کاهش مییابد. اگر شفق قطبی را از نورش خالی کرده باشیم، داریم ته بشکه را میتراشیم. و این بشکه کمعمقتر از آن چیزی است که میشود دعانویس راور حدس زد.» دوباره سکوت حکمفرما شد. ریکی با لحنی گرفته و ساکت ایستاده بود. بردمن با ناراحتی فکر کرد، وقتی بفهمد این دعانویس قروه یعنی چه ، دیگر آنقدرها هم مرا تحسین نخواهد کرد.
برادرش من را بزرگ کرده است. اما من احمق بودم که دنبال بهانهای برای امیدواری میگشتم. او متوجه خواهد شد. ریکی گفت: «فکر کنم منظورت اینه که ما نمیتونیم توی معدن گرما رو برای زندگی ذخیره کنیم.» بردمن موافقت کرد: «ما نمیتوانیم. نه زیاد، نه برای مدت طولانی. نه آنقدر که مهم باشد.» «پس ما به اندازهای که کن انتظار دارد زنده نخواهیم ماند؟» بردمن گفت: «نه حاجت گرفتن به این زودی. او امیدوار است که بتوانیم چیزهایی پیدا کنیم که در لانی جادو سیاه ۲ مفید باشند. اما خیلی قبل از عبادت کردن اینکه حتی روح شبکههای جدیدشان هم بیفایده شوند، طلسم نویس
برقی را که میتوانیم از شبکهمان بگیریم از دست خواهیم داد. باید خیلی مشرکان زودتر شروع به استفاده از برق ذخیرهمان کنیم. برق ذخیرهمان همزاد تمام خواهد شد - و ما طلسم را هم با آن - قبل از اینکه واقعاً برای گرمای حیاتی

بررسی دقیق دعانویس حسن آباد